پست مدرنیسم

 

 

اصطلاح‌ پُست‌مدرنيزم‌ (Post Modernism) يا «پسامدرنيته‌»، از تعابيري‌ است‌ كه‌ چندي‌ است‌ در قلمرو ادبيات‌ و فرهنگ‌ و مطبوعات‌ و رسانه‌ها و نيز مباحث‌ تخصصي‌ فلسفي‌ و جامعه‌شناختي‌ رواج‌ بسياري‌ دارد. با اينكه‌ تعابير پُست‌مدرنيته‌ و پسامدرنيزم‌ زياد و به‌كرّات‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد، اما پرسش‌ در خصوص‌ ماهيت‌ و چند و چون‌ آن‌، كمتر صورت‌ گرفته‌ است .

مفهوم مدرنيته

مدرنيته از ريشه لاتين Modo به معناي امروزي مشتق مي شود. وجهه بارز و آشكار معناي آن چيزي معادل رايج، جاري و مرسوم، متداول يا چيزي داراي خاستگاه و منشاء اخير و معاصر بود مدرنيته را در بهترين وجه مي‌توان عصري توصيف كرد كه ويژگي شاخص آن تحولات دائمي است ليكن عصري آگاه از اين ويژگي شاخص خود، عصري كه اشكال حقوقي خود، آفرينش‌هاي مادي و معنوي خود، دانش و اعتقادات خود را به مثابه جرياناتي سيال، گذرا، متغير غيرثابت و غيرقطعي تلقي مي‌كند، جرياناتي كه صرفاً بايد تا اطلاعيه بعدي به آنها باور داشت و عمل كرد و جرياناتي كه در نهايت ارزش و اعتبار خود را از دست داده وجاي خود را به جرياناتي جديد و بهتر مي‌سپارند مدرنيته عصر يا دوره‌اي است كه نسبت به تاريخمندي خود اشعار و آگاهي دارد.(1) به عبارتي مدرنيته اغلب در مقابل سنت در نظر گرفته مي‌شود و نشان دهندة جدايي از سنت است و اگر سنت به گذشته مي‌نگرد مدرنيته ظاهراً نگاهش را به آينده دوخته است.(2) ويژگي‌هاي برجسته اين دوران عبارتند از: رشد شهرنشيني، گسترش و توسعة علوم جديد، پديد آمدن نهادهاي جديد اجتماعي، سياسي و آموزشي، پديد آمدن يك قلمرو همگاني براي بحث و گفتگو، از ميان رفتن تدريجي نظام‌هاي سنتي، جدايي مذهب از سياست و ايجاد نظام‌هاي قانوني.اما پرسش مهم اين دوران چيست و چه چيز انديشه بشر را در اين دوران از دوران‌هاي ديگر متمايز مي‌كند؟ پاسخ آن همان چيزي است كه پروژه فكري مدرنيسم يا انديشه روشنگري نام گرفته است. روشنگري در معناي كلي و فلسفي يعني آرمان حاكميت خرد بر زندگي فردي و اجتماعي. در دنياي مدرن، خردباوري با دكارت آغاز شد. به گمان او هيچ باوري را نبايد بدون دليل عقلي و محكم پذيرفت. اما از آنجا كه وجه برجستة فلسفه خردباورانة دكارت فرد باوري است. در اين فلسفه پرسش دربارة بخردانه بودن باورها از چشم انداز عامل منفرد شعور طرح مي‌شود(3).

اما اين اصول توسط منتقدان دنياي مدرن مورد انتقادات فراواني قرار گرفته است. از جمله ماركس، نيچه و سي رايت ميلز. در ضمن افكار اين متفكران شكل دهنده بسياري از انديشه‌هاي پست مدرن است.

مهمترين وجه نقد ماركس از مدرنيسم متوجه يكي از ويژگي‌هاي بنيادي آن يعني فردباوري است. ماركس نظام اقتصادي سرمايه‌داري را كه بنيادش بر اصل خودپرستي و خودمدار انگاري است مورد انتقاد قرار مي‌دهد اما انتقاد ماركس بر پاية قبول اصل خودباوري، يعني عنصر اصلي انديشة مدرن بود. به اين معنا، هدف انتقاد او نه مدرنيسم بلكه شكل ويژة نمود و دگرگوني تاريخي آن يعني سرمايه‌داري بود. به گمان ماركس هر نظام اقتصادي اجتماعي كه بنيادش بر فردباوري افراطي باشد فردستيز و در نتيجه مغاير با عنصر اصلي انديشه مدرن است.

انتقاد نيچه برخلاف انتقاد ماركس متوجه عنصر جوهري مدرنيسم يعني خردباوري است و به همين دليل انتقاد نيچه ريشه‌اي تر از انتقاد ماركس است. نيچه با زير پرسش بردن عقل، اساس انديشه روشنگري را رد كرده است. به گمان او عقل نمي‌تواند جاي نيروي يگانگي بخش سنت و دين را بگيرد و ميان انگيزه‌ها و نيت‌هاي متضاد افراد، عقل براستي نقابي است بر چهرة خواست قدرت. خواست قدرت در لباس عقل، توهم‌هايي مانند نظريه‌هاي علمي و ارزش‌هاي جهانگير اخلاقي را پديد مي‌آورد. به گمان نيچه، ويژگي برجستة دنياي مدرن نهيليسم است. در جامعه سنتي اين دين است كه تصوير كلي از جهان را در اختيار فرد مي‌گذارد و در دنياي مدرن اما دين ديگر مرجع نهائي نيست و به جاي آن علم بر اين مسند نشسته است.

علم چيزي جز تفسير ويژه‌اي از جهان براساس نگره‌اي ويژه نسبت به آن نيست و بنابراين به لحاظ معرفت مزيتي بردين و مابعدالطيعه ندارد. دين و علم هر دو اسطوره‌اند. به نظر نيچه هنر بهترين الگو است. هنر برخلاف دين و علم و مابعدالطبيعه شكلي از باز نمودن است كه به ذات توهمي بودن خويش آگاه و معترف است.(4) ديگر انديشمندي كه به نقد دنياي مدرن پرداخت و با جملة معروف خويش «دوره پست مدرن جانشين عصر مدرن مي‌شود» بدبيني خود را به دستاوردهاي عصر روشنگري نشان داد سي رايت ميلز جامعه‌شناس معروف آمريكايي است. او باور داشت كه در حقيقت بسياري از اهداف اصلي عصر روشنگري تحقق يافته است. عقلاني ساختن سازمان سياسي و اجتماعي و پيشرفت هاي علمي و تكنولوژيكي ،اما اين پيشرفت اثر ناچيزي بر افزايش عقلانيت ماهوي موجودات بشري داشته است، اگر هم اثري داشته، عقلاني كردن، ديوان سالاري و تكنولوژي مدرن آزادي انسان را اعتلا نداده بلكه محدود كرده است. پيامد دهشتاك اين ناهماهنگي بين عقلانيت و آزادي، پيدايي انسان‌هاي از خودبيگانه يا «آدم واره‌هاي شادمان است كه خود را با شرايطي كه بر آنها مسلط است و هيچ كنترلي بر آن ندارند، و يا احساس مي‌كنند ندارند، يعني سازمان‌هاي غول پيكر و نيروهاي بسيار قدرتمند، تطبيق مي‌دهند.(5) با اين تفاسير اصطلاح پست مدرن در حوزه‌هاي فكري و فرهنگي گوناگون از معماري، ادبيات، سينما و نقد هنر گرفته تا جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي، سياست و فلسفه به كار گرفته شده است.(6) اما دشواريهاي تفسيري در سازگار شدن با مفهوم فرهنگ پست مدرن وجود دارد. نخست اينكه نظريه پردازان پست مدرنيست اغلب درباره اين كه پارامترهاي پست مدرنيسم چه چيزهايي است با يكديگر اختلاف نظر دارند، مثلاً نورمن دنزين كه تفكر او باعث دگرگوني پست مدرنيسم گرديده است چند تعريف از اصطلاح پست مدرن به دست داده است كه يكي از آنها اين است كه پست مدرن «تعريف نشدني» است. دوم اينكه پست مدرنيست‌ها اغلب به زبان نامفهومي سخن مي‌گويند و بدين سان، انديشه‌هاي آنان گاهي تنها براي كساني فهميدني است كه با رمز و رازهاي چنين مفاهيمي مانند ضد شالوده‌گرايي، سخن محوري، فراواقعيت و شباهت‌هاي وهمي آشنا هستند.(7) با در نظر گرفتن اين مطالب شايد يكي از بهترين تعاريف از سوي آودي بيان شده است: پست مدرن به مجموعة پيچيده‌اي از واكنش‌هايي مربوط مي‌شود كه در قبال فلسفة مدرن و پيش فرض‌هاي آن صورت گرفته‌اند بدون آنكه در اصول عقايد اساسي كمترين توافقي بين آنها وجود داشته باشد فلسفة پست مدرن اساساً به معارضه با شالوده‌گرايي، ماهيت‌گرايي رئاليسم برخاسته است(8). اصطلاح پست مدرن كه به عنوان وجه مميز عرصة معاصر از عرصه مدرن فهميده مي‌شود، ظاهراً اولين بار در 1917 به وسيله فيلسوف آلماني روولف پانوئيس براي توصيف هيچ گرايي (نهيليسم) فرهنگ غربي قرن بيستم كه مضموني وام گرفته از نيچه بود به كار رفت. اين واژه مجدداً در 1934 در آثار منقد ادبي اسپانيايي فدريكو داوينس در اشاره به واكنشي عليه مدرنيسم ادبي ظاهر شد. در 1939 اين اصطلاح به دو طريق بسيار متفاوت در انگلستان به كار گرفته شد: توسط برنارد ادينگز بل متاله براي به رسميت شناختن شكست مدرنيسم دنيوي و بازگشت به مذهب و توسط آرنولد توين بي مورخ براي اشاره به ظهور جامعه توده‌اي پس از جنگ جهاني اول كه در آن طبقه كارگر اهميتي بيش از طبقة سرمايه دار پيدا مي‌كند(9). اما بر روي زمان شروع عصر پست مدرن مباحث زيادي صورت گرفته است ولي مي‌توان گفت پست مدرنيسم طي سال‌هاي سه دهه آخر قرن بيستم سربرآورده و بازتاب اين جريان را قبل از هر حوزه بايد در عرصه هنر به طور اعم و معماري به طور اخص مشاهده نمود. چارلز جنكس در همين ارتباط مي‌گويد كه «پست مدرنيته در ساعت 3:22 بعدازظهر 5 ژوئيه 1972 آغاز گرديد لحظه‌اي كه مجموعة خانه سازي پروئيت ايگوي سن لوئي با ديناميت به تلي از خاك تبديل شد». اين مجموعه، برندة جايزه معماري، كه در دهه 50 ساخته شد به دست يكي از شاگردان آرشيتكت معروف مدرنيست، لوكوربوزيه طراحي شده بود و بسيار برتر از مجتمع‌هاي مسكوني محسوب مي‌شد به عبارتي ساختن پروئيت ايگو از اميد و رؤياي مدرنيستي الهام گرفته بود. در كمتر از دو دهه، اين مجتمع را پيش‌تر خانوارهايي كه سرپرستشان زن بود و با فقر دائمي دست به گريبان و نيازمند كمك‌هاي بهزيستي بودند اشغال كردند و به عنوان محلي خطرناك و پاتوق معتادان به مواد مخدر، دزدان و آدم كشان بر سر زبان ها افتاد، پروئيت ايگو به جاي اينكه راه حلي براي فقر محلات درون شهري باشد كم كم به صورت مشكلي جدي درمي‌آمد، سرانجام سازمان مسكن محلي به اين نتيجه رسيد كه بايد آن را خراب كرد. بدين سان سرنوشت پروئيت ايگو نشانه‌اي از شكست طرح مدرنيستي و بنابراين آغاز عصر پست مدرن به شمار آمد(10). در اواخر دهة 1970 سه كتاب، پست مدرنيسم را به عنوان يك جنبش مطرح كردند: كتاب جنكس به نام زبان معماري پست مدرن (1977) كتاب ژان فرانسوا ليوتار به نام وضعيت پست مدرن: گزارشي دربارة دانش (1979) و كتاب ريچارد رورتي به نام فلسفه و آينه طبيعت (1979).

 

ب ــ حوزه‌هاي كاربردي پست مدرنيسم

نخست اينكه پست مدرنيسم بيانگر شماري ازجريانات موجود در هنر و فرهنگ طي نيمه دوم قرن بيستم است. نقطة ارجاع و نقطة عزيمت اين شكل از پست مدرنيسم عبارتند از اشكال متنوع مدرنيسم كه طي نيمه اول قرن در عرصة هنر و فرهنگ اروپا سربرآورد. (حوزه پست مدرنيسم) كاربرد دوم: پست مدرنيسم به شرح چگونگي ظهور اشكال جديد سازمانهاي اجتماعي و اقتصادي از تقريباً اواخر سالهاي جنگ جهاني دوم (1945-1939) مي‌پردازد. در اين قسمت نقطة ارجاع و نقطة عزيمت آن جنبش نوسازي است كه همراه با رشد صنايع، ظهور بازار انبوه و روند شتابدار اتوماسيون، حمل و نقل، سفر و ارتباطات انبوه ويژگي شاخص سالهاي نخست قرن بيستم به شمار مي‌رفتند (حوزه پست مدرنيته). سومين مورد كاربرد پست مدرنيسم اين است كه اين تعبير در واقع بيانگر نوع خاصي از نوشتن و تأملات نظري، است نوشتن و تأملي كه معمولاً حوزه نخست يا دوم را به عنوان هدف و موضوع خود انتخاب مي‌كند (حوزه پست مدرن)(11)

 

ج ــ ويژگي‌هاي عصر پست مدرن

1- به زيرسؤال بردن پروژة مدرنيته و ناباوري يا عدم ايمان به آن، روحيه كثرت‌گرايي و پلوراليسم، شكست و ترديد عميق بابت هرگونه راست كيشي سنتي، نفي نگرش به جهان به مثابه كليتي به هم پيوسته، منسجم و همه شمول و بالاخره نفي انتظار هرگونه راه حل‌هاي نهايي و پاسخ‌هاي قطعي. بدين ترتيب در دنياي پست مدرن، عدم اعتقاد به دنياي عيني و بي‌ايماني نسبت به توجيهات و استدلالهاي كلي يا جهان شمول فلسفي و ناباوري يا عدم اعتماد به هرگونه فراروايت دربارة مشروعيت وجود دارد. با مشروعيت زدايي از نظام‌هاي جهاني تفكر، ديگر هيچگونه شالوده بنياني به منظور بناي واقعيتي عيني و جهاني باقي نمي‌ماند. ديگر هيچگونه يافته‌ها و اطلاعات ناب و تأويل نشده وجود ندارد و تمام فكت‌ها در بردارندة نظريه هستند. از سوي ديگر به جاي آنكه براساس هويت يافته‌ي تثبيت شده توسط نقش اجتماعي يا سنت به سامان دادن اعتقادات خود دربارة چرائي، چگونگي و چيستي وجود خود بپردازيم، شروع مي‌كنيم به درك خود براساس هويت ساخته شده‌اي كه از منابع فرهنگي متعددي ساخته و غالباً بازسازي مي‌شود. و مطلب آخر آنكه به عقيدة بسياري از متفكران پست مدرن از ايهاب حسن تا ليوتار، لاج و هاروي، پلوراليسم بن ماية اصلي پست مدرنيسم به شمار مي‌رود. پست مدرنيسم به معناي پايان جهان بيني واحد است (حسن) اعلان جنگ عليه هرگونه تماميت و كليت است (ليوتار)، مقاومتي است در برابر تبيين‌هاي واحد (لاج) توجه و احترام به تمايزات و تفاوت‌هاست (دريدا و بودريار)، تجليل و تكريم جريانات منطقه‌اي، محلي و خاص است (هاروري و جنكس)(12).

2

- پست مدرنيسم در همزيستي و انطباق با عصر رسانه‌هاست، رسانه‌ها از بسياري جهات جدي، پويايي محوري، روح زمانه و ويژگي شاخص و تعيين كنندة پست مدرنيسم به شمار مي‌روند. رسانه‌ها به گونه‌اي مستمر و بلاوقفه و به انحاء طرق موجب سرگرمي، آموزش، تربيت و حتي انحراف و گمراهي ما مي‌شوند. نخستين بار مارشال مك لوهان بود كه توجه ما را به حضور همه جانبه و قدرتمندانه رسانه‌ها در همه حال و همه جا به عنوان عنصر اصلي در هر نوع تعريف فرهنگي جلب نمود. به هر حال توسعه و تكامل تكنولوژي در جامعه به ويژه توسعه رسانه‌هاي الكترونيكي، عرصة فراخي به سوي كثرت و تنوع چشم اندازها يا منظرها باز مي‌كند و در مقابل، هرگونه عقيده به واقعيت عيني را تضعيف مي‌سازد و در دنياي رسانه‌ها تقابل و مرزبندي بين واقعيت و تخيل را در هم مي‌ريزد و جاي خود را به نوعي فراواقعيت (hyper-reality) يعني دنياي نشانه‌هاي خود ارجاعي مي‌سپارد. چيزي كه به جاي مي‌ماند نشانه‌هايي است كه به نشانه‌هاي ديگر اشاره دارند و متوني كه به متون ديگر اشاره دارند(13).

 

3- تأكيد بر وجه محلي يا بومي در تفكر پست مدرن بر قطب‌بندي بين جهاني و فردي و عيني و ذهني در تفكر مدرن پيشي مي‌گيرد. كشش متقابل يا تعامل محلي و شبكه‌هاي جماعتي نقطة عزيمت محسوب مي‌شوند، قوانين جهاني و همه شمول و خودهاي فردي و يگانه و منحصر به فرد به مثابه تجريدات و انتزاع‌هايي از هستي انسان در جهان تلقي مي‌شوند(14).

 

4- تداوم و استمرار با گذشته، گرچه ادعاي بسيار ويرانگر و مكاشفه گونه‌اي است اما يكي از نيرومندترين ويژگي‌هاي پست مدرنيسم به شمار مي‌روند. در زير تفاله‌ها و كف‌ها، در زير هوس‌هاي آني و زودگذر و ميل به تازگي و روزآمد بودن ويژگي‌هاي مثبتي قرار دارند نظير فلسفه تساهل و تسامح، امكان گزينش و انتخاب، دسترسي به اطلاعات دمكراتيزه شدن زندگي عمومي كه بدون وجود مدرنيته و گذشته‌اي كه آنرا شكل مي‌دهد هرگز امكان وجود پيدا نمي‌كردند (15).

 

5- تفكر پست مدرن بر بازيهاي زباني نامتجانس و ناهمگون، امور ناموافق، بي‌ثباتي‌ها و ناپايداريها، گسست‌ها و تضادها تأكيد دارد. تفكر پست مدرن هرگفتگو را به جاي آنكه مكالمه يا ديالوگي بين دو شريك بداند،‌ آنرا نوعي بازي و رويارويي بين دو رقيب مي‌داند. در اين تفكر اجماع همگاني و جهاني به هيچ وجه يك آرمان يا ايده‌آل محسوب نمي‌شود تلاش مداوم براي جستجوي معني هرگز كار بزرگي به حساب نمي‌آيد. هيچگونه روش استاندارد براي سنجش و مقايسة شناخت در بازيهاي زباني و پارادايم‌هاي مختلف وجود ندارد. ويژگي دنياي پست مدرن عبارت است از تغيير دائمي چشم اندازها بدون هرگونه معيار مشترك و افق‌هاي دائماً در حال تحول. هر زبان به شيوة خاص خود جنبه‌هاي ويژه‌اي از واقعيت را مي‌سازد. زبان انسان‌ها نه پديده‌اي جهاني و همگاني است، نه پديده‌اي فردي. بلكه هر زبان خواه گويش محلي باشد خواه يك زبان ملي، در فرهنگ خاصي ريشه دارد. فلسفة معاصر دستخوش يك چرخش زباني شده است و بر بازيهاي زباني، كنش‌هاي كلامي، تفسير هرمنوتيكي، تحليل متني و زبان شناختي تأكيد دارد. تعابير بسيار آراسته و فخيم در يك زبان، نظير شعر را نمي‌توان، بدون تغيير معنا به زباني ديگر ترجمه كرد. بدين ترتيب هيچگونه فرازبان همگاني و جهاني و هيچگونه سازگاري يا توافق همگاني وجود ندارد. تأكيد بر زبان بيانگر مركزيت زدايي از سوژه است. خودش از اين پس از زبان براي بيان خويش استفاده نمي‌كند. بلكه اين زبان است كه از طريق شخص صحبت مي‌كند. خود فردي به صورت واسطه‌اي براي فرهنگ و زبان درمي‌آيد. خود منحصر و يگانه هرگونه برتري و برجستگي را از دست مي‌دهد(16).

 

6- تفكر پست مدرن از تقسيم‌بندي كانتي فرهنگ مدرن به علم، اخلاقيات و هنر فراتر رفته و در فكر احيا و نوسازي عرصه‌هاي اخلاقي و زيباشناختي است. تقسيم‌بندي پوزيتيويستي فكت‌ها (واقعيات) و ارزش‌هاي ديگر محلي از اعراب ندارند. علم جريان مبتني بر ارزش و ارزش ساز است. در تفكر پست مدرن، هنر صرفاً يك تجربه زيباشناختي نيست بلكه روش شناخت جهان است. در هنر و فرهنگ هيچ سبكي غالب نيست، بلكه با بديهه‌سازيهاي بي‌پايان، تنوع مضامين، تقليد مهوع سبكي، طنز، تجاهل و شوخ طبعي روبرو هستيم. سبك‌هاي متعلق به دوران‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف در كنار هم قرار گرفته و با هم تركيب و مونتاژ مي‌شوند. در ادبيات به اختلاط و كولاژ يا آميزه‌هاي متفاوت متون كه از متون مختلف ديگر در كنار هم قرار گرفته‌اند، برمي‌خوريم. در معماري جديد تأكيد بر خطوط منحني، برامور غيرقابل پيش‌بيني، بر تزئين و تقليد هزل‌آميز و بر زيبايي غيركاركردي استوار است(17).

 

7- تفكر پست مدرن با نوعي محسوسيت و معقوليت تزكيه شده نسبت به چيزهاي ظاهري در سطح تأكيد مي‌ورزد. رابطة نشانه يا دال و مدلول در اين تفكر در حال فروپاشي و زوال است، ارجاع به واقعيت فراتر از دال در حال عقب‌نشيني است. در عرصة رسانه‌ها، متون و تصاوير، به دنياي بيروني فراتر از دال‌ها اشاره ندارند، بلكه بيشتر به زنجيره‌اي از مدلول‌ها، متون و تصاوير ديگر اشاره دارند. قطب بندي دو گانه تخيل و واقعيت زوال مي‌يابد يا از نظرها محو مي‌شود(18). به يك معنا پست مدرنيسم عملاً سطحي است نه به اين معني كه از تحليل دقيق اجتناب مي‌كند، بلكه از اين جهت كه به سطح چيزها و پديده‌ها مي‌نگرد و خود را محتاج ارجاع به چيزي عميق‌تر و بنيادي‌تر نمي‌داند. ادعاي نيچه در اين باره كه يونانيان قديم برپاية ژرف بودن سطحي بودند مي‌تواند شعاري پست مدرن باشد. اين گفته كه «هر مؤلفي يك مؤلف سروده است» نمونه‌اي است از انكار منشأ، زيرا اين مطلب را انكار مي‌كند كه معناي يك متن را بتوان به گونه‌اي تحكمي از طريق ارجاع به نيات مؤلف آشكار كرد. نيات يك مؤلف بيش از ملاحظات ديگر در فهم متن دخيل نيستند، نيات مؤلف منشأ متن نيستند و بنابراين امتيازي بر عوامل ديگر ندارند (19).

 

8- همانطور كه ذكر شد يكي از ويژگي‌هاي مهم عصر پست مدرن كثرت‌گرايي است. پست مدرنيسم مي‌كوشد تقريباً در همه انواع فعاليت فكري نشان دهد كه آنچه ديگران آن را يك واحد، يك وجود، يا مفهوم منفرد و تام پنداشته‌اند يك كثرت است. اين تا حدودي انعكاسي است از ساختارگرايي كه عناصر فرهنگي - كلمات، معاني، تجربه‌ها، خودهاي انساني، جوامع - را ساختة روابط با عناصر ديگر مي‌دانست. چون چنين روابطي ناچار متكثرند، فرد موردنظر نيز متكثر است. مثلاً يك متن به بي‌نهايت طرق ممكن مي‌تواند خوانده شود كه هيچ يك از آنها معناي كامل يا حقيقي را به دست نمي‌دهد. خود بشري واحدي ساده، تشكلي سلسله مراتبي، جامد و كنترل كنندة خود نيست، بلكه كثرتي از نيروها يا عناصر است. صحيح‌تر است كه بگوييم من خودهايي دارم تا يك خود (20).

 

 

زمینه و ساختمان ذهنی

 

 

نظريه عمل ، ريختار و ميدان پير بورديو

پير بورديو جامعه شناس برجسته فرانسوي ، كه كرسي مهمي را در دپارتمان جامعه شناسي كالژدوفرانس بر عهده داشت . هدف عمده بورديو فرا گذشتن از تمايز ميان ابژكتيويسم / سوبژكتيويسم ، به اميد بنا كردن جامعه شناسي است كه به نحو مطلوب شكاف ميان عامليت فردي وساختار اجتماعي را پر كند . ولي عليرغم اهتمام او در اين كار،  برنامه نظري بورديو به عقيده ريچارد چنكينز با شكست مواجه شده است  البته آنهم شكستي نظرگير و اثر گذار .

در اين نوشتار سعي شده است تا اشاره اي كوتاه و مختصر به رويكرد عمل ، ريختار و ميدان بورديو پرداخته شود .

عمل و منطق آن

او در گام نخست تلاش مي كند يك مدل نظري از عمل اجتماعي بسازد ، يعني كاري بيش از بديهي پنداشتن آنچه مردم در زندگي روزانه خود انجام مي دهند ، البته بدون از دست دادن چشم اندازهاي وسيع تر زندگي اجتماعي .

بيش از هر چيز بايد گفت كه عمل در مكان و مهم ترازآن در زمان جاي مي گيرد . عمل چيزي است كه كه مي توان به صورت سه بعدي و ضرورتا لحظه به لحظه آن را مشاهده كرد . زمانمندي و گذر بي وقفه زمان ، يكي از خصوصيات اصل موضوعه اي ( اگزيوماتيك ) عمل است . زمان هم قيد و محدوديت و هم منبعي براي كنش متقابل اجتماعي است ، علاوه بر آن عمل ذاتا با ضرباهنگ آن تعريف مي شود . عمل به مثابه پديده اي اجتماعي مرئي و عيني بيرون از زمان و مكان قابل درك نيست .

دوم ، از نظر بورديو عمل به صورت آگاهانه سازماندهي و هماهنگ نمي شود . هيچ چيز تصادفي يا كاملا اتفاقي نيست ، همانطور كه كه هر چيزدر پي چيز ديگر مي آيد ،عمل نيز رخ مي دهد . چيزي كه بورديو در اينجا سعي در بيان آن دارد به بهترين نحو در مفاهيم حس عملي يا منطق عملي قابل درك است . اين حس عملي داراي دو جنبه است كه اولي ضرورت قريب الوقوع در دنياي اجتماعي است . اين نكته را مي توان بازگويي تا حدي باز گويي اين جمله ماركس دانست كه انسانها خودشان تاريخ خود را مي سازند اما در اوضاع و شرايطي كه به انتخاب خودشان بوده باشد . همچنين اشاره به اين واقعيت است كه كنشگران با اوضاع و و شرايط فعلي خود صرفا رويارو نمي شوند آنها از اجزاي سازنده اين اوضاع و شرايط هستند . آنها در اين اوضاع و شرايط بزرگ شده اند ، آموخته اند و مجموعه اي از توانشهاي فرهنگي عمل را كسب كرده اند ،از جمله هويتي اجتماعي كه آنها را از درك واقعيت اجتماعي و خودسرانه بودن آن به عنوان چيزي غير از روال عادي امور كه براي وجود آنها به صورت همان كساني كه هستند ضروري است ، ناتوان مي سازد .

جنبه ديگراين منطق عملي ، همانا انطاف و سياليت و عدم قطعيت ويژه آن است . هنر بديهه پردازي ضروري كه معرف شايستگي است . زندگي اجتماعي با همه تنوع و پيچيدگي اش بر مبناي قواعد و اصول و مدل هنجاري پيش نمي رود . بديهه پردازي يعني بهره گيري از مكث ، فاصله و ترديد و دودلي. هر چند كه زمان به لحاظ عيني برگشت ناپذير است اما تاخير – يا در واقع نقطه مقابل تاخير يعني اجراي سريع و چابك حركتي شگفت انگيز -  به عنوان يك منبع استراتژيك قابل دخل و تصرف است .

سوم اينكه هر چند كه عمل در اغلب موارد بدون تعمد آگاهانه به اجرا در مي آيد اما بدون قصد و هدف نيز انجام نمي پذيرد . اين مورد را مي توان به صورت توصيفي كه بورديو از رويگرداني خويش از ساختارگرايي مي كند خلاصه كرد .يعني چرخش از قواعد به استراتژي ها . مفهوم استراتژي ها يعني در نظر گرفتن اين واقعيت كه كنشگران اهداف و علايقي دارند ، به اين منظور پرورانده شده كه سرچشمه عمل كنشگران را در تجربه خود آنها از واقعيت جاي دهد نه در مدل هاي تحليلي كه دانشمندان اجتماعي براي تبيين اين عمل بر مي سازند .

بورديو با ساختن اين مدل استراتژي و استراتژي پردازي ، اميدوار است كه از ثنويت گرايي متمايز اما مرتبط با يكديگر فاصله بگيرد . او در گاك نخست مي كوشد به اندازه كافي درباره آميزه آزادي و قيد و بند كه ويژگي كنش متقابل اجتماعي است توضيح دهد و آن را روشن كند . در گام دوم او عمل را به منزله محصول فرايند هايي معرفي كند كه نه يكسره آگاهانه و نه يكسره نا آگاهانه هستند و ريشه در فرايند مستمر يادگيري دارند كه در كودكي آغاز مي شود و از طريق آن كنشگران بي آنكه بدانند ، درست و غلط را مي شناسند . با درنظر گرفتن اين نكته  بورديو انجام عملي كنش متقابل را طبيعت ثانوي مي خواند . درك كنشگران از الگوي متداول نحوه انجام يا رخ دادن اموركه البته جايي در پستوهاي ذهن آنهاست ، بخشي از اين طبيعت ثانويه است . شناخت دنياي اجتماعي يكي از ابعاد سازنده توليد و بازتوليد همين دنياست حتي اگر اين شناخت به صورت شناخت ضمني و تلويحي منطق عملي باشد .

ريختار

همان گونه که گفته شد،بوردیو به دنبال پر کردن شکاف میان ذهنیت گرایی و عینیت گرایی می باشد.او این شکاف را از طریق مفاهيم ريختار، ميدان و رابطه ديالتيكي ميان آنها  پر می نماید.او" ريختار" را چنین تعریف می کند: نظام اکتسابی شاکله های زاینده ای است که به صورت عینی با اوضاع و شرایط خاصی که در آن شکل می گیرد سازگار می شود. ريختار،خلق و خو هایی هستند که در موجودات بشری جسمیت می یابند. ريختار با واژه "سلوک" تقریبا هم معناست. سلوک اشاره به طرز حرکت، سبک و سیاق حرکت کردن کنشگران  دارد.مشابهت ريختار و سلوک در محوریت "بدن" در مفهوم پردازی بوردیو است. به نظر بوردیو بدن ابزاری برای یادآوری است که مباني و مقدمات فرهنگ و دسته بنديهاي عملي –ريختار در فرايند يادگيري و اجتماعي شدن كه از همان اوان كودكي آغاز مي شود ، بر آن حك و رمزگذاري مي شود بدین ترتیب در مفهوم ريختار، امر شخصی با امر اجتماعی ترکیب می شود. ریتزر ريختار را از دیدگاه بوردیو چنین تعریف می نماید:شناختی که انسان از طریق آن با جهان اجتماعی برخورد می کنند.انسانها مجهز به یک رشته طرح های ملکه ذهن شده اند که با آنها جهان اجتماعی شان را ادراك ، فهم ،ارزیابی و ارزش گذاری می کنند. به نظر بوردیو قدرت ريختارناشی از نبود تفکر در عادت و عادت کردن است نه از قواعد و اصولی که آگاهانه ساخته می شوند.وقتی ريختار کسب شود ،زیربنای همه یادگیری ها و تجربه های اجتماعی بعدی می شود و آنها را مشروط می سازد. البته قابل ذکر است که هر ريختاري ،جهان اجتماعی را به نوع خاص درک میکند،لذا انواع ريختارها بیانگر آن است که جهان اجتماعی و ساختارهای آن به گونه یکنواخت بر همه کنشگران تحمیل نمی شود.

تكوين ريختار

ريختار را شرایط عینی و تاریخ می سازد، ريختار ماندگار و انتقال پذیر است . یعنی از یک محیط به محیط دیگر قابل انتقال است و با شرایط عینی محیط جدید سازگار می شود. پس  میان ريختار و شرایط عینی رابطه دو سویه ای وجود دارد. ريختار هم جهان اجتماعی را تولید می کند و هم خودش تولید شده جهان اجتماعی است.یعنی هم "ساختاردهنده" و هم "ساختار بندی شده "است. بدین سان مفهوم ريختار به بوردیو اجازه می دهد تا از مخمصه گزینش میان ذهنیت گرایی و عینیت گرایی وارهد .(یعنی عمل اجتماعی ،ريختار و جهان اجتماعی را به هم پیوند می دهد). عمل اجتماعی گرایش به شکل بخشیدن ريختار دارد و ريختارنیز در جهت این عمل می کند که عمل را ایجاد و وحدت بخشد.البته ريختارتعیین کننده جبری اندیشه و کنش نیست.ولی انسانها منطقی برای عمل کردن دارند.پس ريختار زیر سطح آگاهی و زبان و فراسوی باریک بینی های درون گرایانه و نظارت اراده کارکرد دارد.هرچند که ما به ساختمان ذهنی و عملکرد آن آگاه نیستیم ،اما منش در بیشتر فعالیت های عملی مان ،مانند شیوه خوردن ،راه رفتن ،صحبت کردن خود را نشان می دهد.

ميدان

یک میدان ،عرصه ای اجتماعی است که مبارزه ها یا تکاپو ها بر سر منابع ،منافع معین و دسترسی به آنها صورت می پذیرد. میدان ها با اقلامی تعریف و مشخص می شوند که محل منازعه و مبارزه هستند. هر میدان به دلیل محتوای تعریف کننده خود،منطق متفاوتی دارد که هم محصول و هم تولید کننده منشی است که مختص و در خور آن میدان است.بوردیو ميدان را مفهومي براي تحليل اجتماعي می داند که روابط اجتماعی در آن محوریت دارند.میدان ،شبکه روابط میان موقعیت ها ست که تعین هایی به عاملان و نهادها تحمیل می کنند.میدان نظام ساخت یافته موقعیت هایی است که توسط افراد یا نهادها اشغال می شود که ماهیت آن تعریف کننده وضعیت برای دارندگان این موقعیت هاست.هر قدر جامعه به لحاظ فناوری پیچیده تر و به لحاظ اجتماعی تمایز یافته تر باشد،میدان ها یا خرده جهان های اجتماعی نسبتا مستقل و خودمختار بیشتری وجود خواهد داشت.بوردیو مفهوم میدان را در رابطه با 1-میدان قدرت (سیاست) 2- نقشه ساختار عینی میدان 3- منش های عاملان بررسی می کند.                 

       ۱-     هر قدر میدان اهمیت و خودمختاری بیشتری نسبت به میدان های دیگر داشته باشد ،بر میدان های دیگر بیشتر اثر می گذارد.

       ۲-      میدان مورد نظر باید نقشه ساختار عینی موقعیت هایی که می سازد و روابط رقابتی بر سر سرمایه خاص اش را ترسیم کند.

       ۳-   منش های عاملان باید تجزیه و تحلیل شود و تعاملاتی که ساختار میدان را رقم می زند مشخص و تجزیه و تحلیل گردد.

قابل ذکر است که میدان ها از جهت شیوه سازمان دهی یا ساخت یابی و شیوه عملکردشان،همسانی و شباهت های زیادی دارند.زیرا عناصر میدان نظیر حاکم و محکوم ،سلطه گر و تحت سلطه ... مشترک اند. سرمایه از اقلام با ارزش میدان اجنماعی می باشد.میدان همانند بازار رقابتی است که در آن انواع سرمايه ها(اقتصادی،فرهنگی،اجتماعی و نمادین) به کار برده می شود و محل عرضه و تقاضاست.بورديو به رابطه ميان ريختار و ميدان توجه بسيار دارد.  به نظر او این رابطه به 2 صورت عمل می کند.از یکسو ،میدان ، ريختار را مشروط می سازد.از سوی دیگر ، ريختار، میدان را به عنوان چیز معنا داری که منطق و ارزش دارد و به سرمایه گذاری می ارزد، می سازد.

تریبون آزاد

 

تريبون آزاد

هرچه دل تنگت مي خواهد بگو ...

 

سلام دوستان عزيز

اين صفحه وبلاگ اختصاص به بيان ديدگاهها و نظرات شما در مورد مسائل و موضوعات مختلف علمي ، اجتماعي ، فرهنگي جامعه كنوني ما دارد سعي ما دوستان به عنوان فرهيختگان جامعه بر آن خواهد بود تا با برجسته كردن اين مقوله ها و بررسي و تحليل آنها از چشم اندازهاي جامعه شناختي و روانشناختي و ارائه راهكارهاي مناسب در مقام مهندسي اجتماعي و فرهنگي گامي بلند در جهت اعتلاي كشور عزيزمان ايران بر داريم .